باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

روزهای آخر پائیز باران

نقاشی که یکی از مهمترین سرگرمی های این روزهاست این نقاشی توسط باران کشیده شده و با کمک مادر و نگینهای لباسش گل منگلی شده برای دیدن بقیه عکسها و آثار هنری به ادامه مطلب مراجعه کنید فرشته کوچک خانه ما عاشق موش کشیدنتم لباسی که عاشقشی نقاشی خانم موز با اون چشاش پرنسس باران نقاشی ترسناک پله ها و مغازه چشم فروشی باران و کیتی جانش چرخ و فلک آتلیه خانه ما و نقاشی گل منگلی پی نوشت : از اونجایی که این جا کفشی برای باران کاربردهای مختلفی داره (وقتی از دستشویی میاد بیرون پشتش قایم میشه و لباسشو میپوشه ، در خاله بازی پشتش مدرسه محسوب میشه ،...
16 آذر 1392

مخ کار گیری

حدودا هفته پیش بود تو اتاق خودم بودم باران تو هال نشسته بود باران : مامان دارم نقاشی میکشم من : آفرین دخترم چی می کشی باران : ستون ( البته با تلفظ سوتون ) من : اولش  بعدش پیش خودم فکر کردم حتما از ما شنیده بعد که رفتم نقاشی شو دیدم با یه بیضی رنگی مواجه شدم گفتم باران این که ستون نیست تخم مرغ رنگیه عید و باران بازم اصرار داشت ستونه ، پرسیدم ستون کجا دیدی گفت تو جنگل گفتم بیشتر راهنمایی کن گفت این شکلیه ( همون که تو کادر سبز رنگه ) که منم کنارش یه دونه کشیدم خلاصه نیم ساعت تمام من و مامانم داشتیم فکر میکردیم این ستون چیه که تو جنگله ، باهاش آتیش روشن میکنن شکل ماهیتابه است ولی ماهیتابه نیست بلاخره به ن...
11 خرداد 1392

آهنگی برای چوپان

دیروز با خودم بردمت سر کار برداشت از یه بنای تاریخی برای اینکه حوصله ت سر نره یه کاغذ دادم که نقاشی بکشی و نتیجه ش این شد                         نقاشی رو بهم نشون دادی و گفتی مامان آهنگ کشیدم وقتی دیدم نت موسیقی کشیدی ذوق مرگ شدم باورم نمیشد در ادامه چوپونشم کشیدی که به قول خودت داره نی میزنه ( ولی از نی خبری نیست ) توی آشپزخونه ی اون خونه که الان موزه مردم شناسی و موزه سکه یزد ، یه مجسمه پیرزن بود که یه انگشتش شکسته بود و شما ازش میترسیدی از دو متری آشپزخونه رد نمیشدی پی نوشت: منم وقتی می خواستم ب...
16 ارديبهشت 1392

طعم ترساندن مامان

دخترکم این روزها خیلی درگیرم و شما از این بابت کمی اذیت میشی وقتی دارم درس میخونم دوست داری کنارم باشی هنوزم وقتی بعد چند ساعتی که ازم دوری منو می بینی دستتو تو یقه ام می کنی نمیدونم چرا ولی اینکار انگار بهت آرامش میده مثل من وقتی محکم بغلت می کنم . چند شب پیش من داشتم می خوابیدم طبق معمول که توی تاریکی فاصله اتاق خودت و ما رو طی میکنی و می آی شب به خیر میگی و دوباره می آی یه چیز دیگه میگی و اینکارو چند بار تکرار میکنی اومدی تو اتاق ما و صدای عجیب ترسناکی از خودت در آوردی نور موبایل انداختم روت که دیدم این نقاشی رو کشیدی و گرفتی جلوی صورتت جالب اینه که کمی هم ترسناکتر از نقاشیهای دیگه ت کشیدی ...
24 دی 1391

جودی ابوت و خانوادش

یه روز که داشتی بابا لنگ دراز می دیدی ازم کاغذ و مداد خواستی بعدم جودی و خانوادشو کشیدی (به گفته خودت)انگار میدونستی جودی بیچاره تو پروشگاه بزرگ شده که انقدر خانوادشو پر جمعیت کشیدی ...
19 مرداد 1391
1